تبليغاتX
پادشاه کربلا
پادشاه کربلا
سرزميني را مي شناسم كه با خون حسين حرمت يافت،كربلا را به ياد بياوريم.
چند داستان کوتاه جالب
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند .

مرد کور
 روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد.

يکي از بستگان خدا
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!


لينك | نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:55 توسط آوا|
پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

پرواز کنیم .

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانايی خواستم و خدا به من مسايلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايی برای محبت  داد.

« من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی...


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:59 توسط آوا|
نام اين دانشجو آلبرت اينشتين بود ................

روزى يک استاد دانشگاه شاگردان خود را به مباحثه طلبيد. او در کمال اعتماد به نفس از دانشجويانش پرسيد: آيا خداوند همه موجودات را آفريده است؟
يکى از دانشجويان با شجاعت پاسخ داد: بله.
استاد پرسيد: هر موجودى را؟
دانشجو جواب داد: بله هر آن چه را که وجود دارد.
استاد گفت: در اين صورت اين جمله که خداوند شيطان را هم آفريده، درست است. چرا که شيطان هم وجود دارد.
دانشجو نتوانست به اين پرسش پاسخ دهد و ساکت ماند.
استاد با حالتى حاکى از احساس خشنودى با خود اين طور انديشيد که بار ديگر توانسته است اثبات کند که ايمان و اعتقادات مذهبى چيزى جز افسانه نيست.
در همين حال ناگهان دانشجوى ديگرى دست بلند کرد و پرسيد: استاد آيا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد. آيا تو تا به حال سرما را احساس نکردى؟
دانشجو با کمال احترام پاسخ داد: استاد در واقع سرما وجود ندارد. بر پايه نتايج دستاوردهاى دانش فيزيک، سرما در واقع عبارت است از فقدان کامل يا غيبت کلى گرما. يک شىء را تنها زمانى مى‌توان مورد مطالعه قرار داد که انرژى از خود ساطع کند و انرژى هر جسم به صورت گرما ساطع مى‌شود. بدون گرما اشياء ساکن و فاقد نيروى جنبش هستند و نمى‌توانند از خود واکنش نشان دهند. اما سرما وجود ندارد. ما خود واژه سرما را ابداع کرده‌ايم تا پديده فقدان گرما را به کمک آن توصيف کنيم.
دانشجو در ادامه پرسيد: تاريکى چطور استاد؟ آيا به نظر شما تاريکى هم وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
دانشجو باز گفت: شما بازهم اشتباه مى‌کنيد استاد. تاريکى نيز چيزى جز فقدان کامل نور و روشنايى نيست. از نظر فيزيکى مى‌توان نور و روشنايى را مورد مطالعه قرار داد اما تاريکى را خير. اگر نور را از منشور عبور دهيم، رنگ‌هاى گوناگونى براساس طول موج امواج نورانى از آن خارج مى‌شود. تاريکى نيز عبارتى است که ما از آن براى توصيف حالت فقدان نور استفاده مى‌کنيم.
در پايان دانشجو از استاد پرسيد: شيطان چطور؟ آيا شيطان هم وجود دارد؟
خود وى ادامه داد: شيطان نيز بر غيبت خداوند در دل انسانها و حالت دورى از عشق، بخشش و ايمان دلالت دارد. عشق و ايمان همانند نور و حرارت هستند. اين دو وجود دارند و فقدان آنها است که شيطان نام گرفته.
اين بار نوبت استاد بود که حرفى براى گفتن نداشته باشد.
نام اين دانشجو آلبرت اينشتين بود.

لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:30 توسط آوا|
سيره قرآني امام حسين(ع)

امام حسين عليه السلام گوهر تابناك و چراغ درخشاني است كه هماره بر تارك تاريخ

درخشيده و خواهد درخشيد. طالبان هدايت و انسان‏هاي خسته از ظلم و تبعيض و ذلت و

ستيزه، نامردمي و ناجوانمردي را به حق رهنمون ساخته و بيدار نموده است. عنصر

 جاودانه‏اي كه به يقين رمز ماندگاري‌اش را در الهي بودنش بايد جست. سيره‏ ارجمندش را

 در قرآن بايد نگريست تا به حقيقتش يا شمه‏اي از حقيقتش دست يافت. امام حسين عليه

السلام نه تنها شاگرد مكتب قرآن كه عدل و شريك قرآن است از اين‏ روست كه در فرازي از

 زيارتنامه‏ شريفش مي‏خوانيم: «السَّلامُ عَلَيكَ يا شريكَ القُران؛(1) سلام بر تو اي شريك

قرآن» و در حديث «ثقلين» نيز همدوشي امام(ع) به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان

امام صامت گرديده است.

انس امام با قرآن به دوران حيات جسمي محدود نمي‏شود بلكه بعد از شهادت نيز ادامه دارد:

 «منهال بن عمرو» گويد، چون سر مطهر امام عليه السلام را به دمشق آورده بر ني حمل

 مي‏كردند، من پيش روي او بودم. شخصي سوره‏ كهف را مي‏خواند تا رسيد به آيه‏ شريفه‏

«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَتِنَا عَجَبًا؛ آيا پنداشتي كه داستان اصحاب

 كهف و رقيم از آيات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با

 زبان فصيح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر ني است.»

رسول اللّه صلي الله عليه و آله فرمودند: «اني تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كتابَ اللَّه و عترَتي اهلَ

بَيْتي فَأِنَّهُمَا لَنْ يَفتَرِقا حتَّي‏ يَردِا عَلَي الحوض.»(2) حال كه ائمه عليهم السلام چنين نسبت و

خويشاوندي محكمي با قرآن دارند بايد تفسير قرآن را در آنان جست كه در «وجود آنها

كرامت‏ها و فضيلت‏هاي قرآن و گنج‏هاي الهي نهفته است.» «فيِهْم كوائِمُ القرآن و هُمْ كُنوُز

 الرَّحمان.»(3) در اين نوشتار بر آنيم كه فرازهايي از آيات نوراني قرآن را در سيره‏ علمي

و عملي آن امام همام جستجو كنيم و آيات اين كتاب صامت را با نور وجود اين پرتو

درخشنده به نطق آوريم.


لينك | نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط آوا|
جملات زیبا از امام حسین (ع)

خداوندا، تو آگاهي كه آنچه انجام داديم ، نه براي رقابت در كسب جاه و مقام بود و نه براي چيزهاي پوچ و بيهوده دنيا، بلكه براي اين بود كه نشانه هاي راه دينت را ارائه دهيم و (مفاسد را) در شهرهاي تو اصلاح كنيم تا بندگان مظلوم تو در امنيت و آسايش باشند و به احكام تو عمل كنند.

تحف العقول ، ص 239

كساني كه رضايت مخلوق را به بهاي غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.

مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 239

كسي كه بخواهد از راه گناه به مقصدي برسد ، ديرتر به آروزيش مي رسد و زودتر به آنچه مي ترسد گرف تار مي شود .

بحار الانوار، ج 78، ص 120

چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟ آن كس كه به جاي تو چيز ديگري را پسندد و به آن راضي شود، مسلما زيان كرده است .

دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج 98، ص 228

هيچ كس روز قيامت در امان نيست ، مگر آن كه در دنيا خدا ترس باشد.

بحار الانوار، ج 44، ص 192

به درستي كه من بيهوده ، گردنكش ، ستمگر و ظالم حركت نكردم ، بلكه براي اصلاح در امت جدم محمد (ص ) حركت كردم و مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم و به روش جدم محمد (ص ) و پدرم علي بن ابي طالب (ع ) رفتار كنم .

بحار الانوار، ج 44، ص 329

مردي نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : "من مردي گناهكارم و از معصيت پرهيز نمي كنم ، مرا پند و اندرز بده ". امام حسين (ع ) فرمودند: "پنج كار انجام بده و هر چه مي خواهي گناه كن . اول : روزي خدا را نخور و هر چه مي خواهي گناه كن . دوم : از ولايت و حكومت خدا خارج شو و هر چه مي خواهي گناه كن . سوم : جايي را پيدا كن كه خدا تو را نبيند و هر چه مي خواهي گناه كن . چهارم : وقتي عزرائيل براي گرفتن جان تو مي آيد، او را از خود دور كن و هر چه مي خواهي گناه كن . پنجم : وقتي مأمور و مالك جهنم مي خواهد تو را در آتش بيندازد، در آتش نرو و هر چه مي خواهي گناه كن .

بحار الانوار، ج 78، ص 126


لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:6 توسط آوا|
« اميدواري »

دربيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستريبودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تخت بنشيند . تخت او كنار تنها پنجره ي اتاق بود ، اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و پشت به هم اتاقي اش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با هم صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي و تعطيلاتشان . هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش در كنار پنجره بود ، مي نشست و همه ي چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقي اش توصيف مي كرد و بيمار ديگر در اين يك ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحش تازه مي شد . مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد ، مي گفت . اين پارك درياچه اي زيبا داشت كه مرغابي ها و قوها در آن شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند ، درختان كهن ، منظره ي زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد . مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند ، چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد . يك روز صبح پرستاري براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد  كه در خواب و در كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستا ر اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد . آن به آرامي و با درد شديد خود را به سوي پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون پنجره بياندازد . حال او مي توانست زيبايي هاي بيرون پنجره را خود با چشمانش ببيند . هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، با كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري رو به رو شد . مرد ، پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزي هم اتاقي اش را وادار مي كرده تا چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد ، چون آن مرد نابينا بود و حتي نمي توانست آن ديوار را ببيند . 

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 16:13 توسط آوا|
خدايا ، نجاتم بده ...

داستان در مورد يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود . او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجوئي خود را آغاز كرد ولي از آنجاكه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست ، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود . شب ، بلندي هاي كوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره را پوشانده بود . همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله ي كوه ، پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ؛ از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه هاي سياه را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله ي او را در خود مي گرفت . همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهاي خوب زندگي به يادش مي آمد . اكنون فكر مي كرد كه مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه ي سكون ، برايش چاره اي نماند ، جز آن كه فرياد بكشد :          

 " خدايا ، كمكم كن"

ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :

- از من چه مي خواهي ؟

- " اي خدا نجاتم بده ! "

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟

-  البته كه باور دارم .

- اگر باور داري طنابي را كه به دور كمرت بسته است پاره كن ى

يك لحظه سكوت ... !

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد .

گروه نجات مي گويند : كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند . بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود ... و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت .

 و شما ؟ شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟

در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد . هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده و يا تنها گذاشته است و هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست . به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:43 توسط آوا|
عالمه اي غير معلم

داشتن علم و دانش فضيلت بزرگي است . عده ي خاصي به لطف خدا بدون داشتن معلم به بسياري از علوم آگاهي پيدا مي كنند . حضرت زينب (س) از افرادي است كه عبم و عرفانش را از طريق غير مادي به دست آورده بود . حضرت زينب (س) علاوه بر رشادت ها و شجاعت هاي بسياري كه در كربلا نشان داده ، به زنان مدينه احكام قرآن و قواعد آن را مي آموخت . در كلاس درس اين بانوي بزرگ ، زنان و دختران مدينه علاوه بر قرائت قرآن ، با مفاهيم بلند اين كتاب آسماني با درس هاي آموزنده اخلاقي آشنا مي شدند . امام سجاد (ع) درباره ي مقام بلند حضرت زينب (س) مي فر مايند : " زينب دانشمند بدون استاد و هوشمند بدون آموزش است . او از هيچ معلمي منت كسب دانش نكشيد و با اضافه فضل الهي عالمه اي غير معلم لقب يافت . "


ادامـه مـطـلـب

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:57 توسط آوا|
سوگواري زمين و آسمان هنگام شهادت امام حسين (ع) :

جوشيدن خون از خاك كربلا :

۱- به هنگام سفر آسماني معراج و نيز هنگام شرفيابي امين وحي به محضر پيامبر (ص) ، مقداري از تربت پاك كربلا پيش از شهادت امام حسين (ع) به پيامبر (ص) هديه شد و آن حضرت آن را به امّ سلمه داد و فرمود : اين را خوب نگه دار ، هنگامي كه به خون تبديل شد بدان كه فرزندم حسين (ع) را كشته اند . اين بانو مي گويد : من آن تربت سرخ رنگ را در شيشه اي نهادم و هرروز بر آن مي نگريستم و گراميش مي داشتم . صبح روز عاشورا آن را به حال طبيعي يافتم ، امام هنگامي كه پس از نيم روز به سراغ آن رفتم به ناگاه ديدم به صورت خون تازه اي درآمده است ، بي اختيار ضجه زدم و از دل فرياد كشيدم ... .

2- تيره شدن آسمان :

وقتي آن حضرت را شهيد كردند ، بادي عظيم وزيد و زمين لرزيد و باد سياهي برخاست كه هوا تيره شد و آفتاب منكسف گرديد . مردم گمان كردند كه قيامت بر پا شده  و عذاب حق تعالي نازل گرديده ، پس به بركت وجود امام زين العابدين (ع) ساكن گرديد . 

 

3- گريه ي  آسمان :

امام صادق (ع) به زراره فرمودند : همانا آسمان بر حسين بن علي (ع) و يحيي بن زكريا (ع) گريه كرد و بر كسي غير از آن دو نگريست . عرض كردم : گريه ي آسمان چگونه بود ؟ فرمودند : چهل روز به گونه اي بود كه خورشيد با سرخي طلوع و غروب مي كرد . عرض كردم : اين گريه ش بود ؟ فرمودند : بله .

 

4- باريدن باران خون :

در «تذكرة» سبط از هلال بن ذكوان روايت شده كه وقتي حسين (ع) كشته شد ، ما دو ، سه ماه ديوارها را از نماز صبح تا غروب آفتاب گويا خون آلود مي ديديم ، گويد : به سفري رفتيم و باراني بر ما باريد كه اثزش چون خون بر جامه ي ما ماند .

 

5- خون گريستن سنگ و كلوخ :

هيچ سنگ و كلوخ و صخره اي را بلند نكرديم ، مگر اينكه زير آن خوني را ديديم كه ممي جوشيد  ، ديوارها مانند خون بسته سرخ شد و سه روز خون تازه بر ما باريد ... .

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:16 توسط آوا|
پاسخ به هشت سؤال جالب ( علم امام حسين «ع» )

شخصي به محضر مبارك امام حسين (ع) رسيد و پس از سلام گفت :

اي فرزند پيامبر (ص) سؤالي دارم .

امام فرمود بپرس .

1- او پرسيد : بين ايمان و يقين ، چه قدر فاصله است ؟

امام فرمود : به اندازه ي چهار انگشت.

2- او پرسيد : چگونه ؟

امام فرمود : ايمان ، آن چيزي است كه شنيده باشم و يقين چيزي است كه آن را ببينم و بين گوش و چشم ، چهار انگشت فاصله است .

3- او پرسيد : بين زمين و آسمان ، چه قدر فاصله است ؟

امام فرمود : بخه مقدار استجابت يك دعا .

4- او پرسيد : بين مشرق و مغرب چه قدر فاصله است ؟

امام فرمود : به اندازه ي سير يك روز خورشيد .

5- او پرسيد : عزت انسان در چيست ؟

 امام فرمود : در بي نيازي از مردم .

6- او پرسيد : زشت ترين چيزها چيست ؟

امام فرمود : فسق و گناه در پيرمرد ، سخت گيري و تندي در فرمانروا ، دروغ از فرد سرشناس و بزرگ ، بخل از ثروتمند و حرص و آز از دانشمند .

7- او عرض كرد : اي فرزند پيامبر (ص) ،  راست فرمودي ، اينك از تعداد امامان آگاهم ساز .

امام فرمود : آنها همانند برگزيدگان بني اسرائيل ، دوازده نفر مي باشند .

8- او عرض كرد : نام آنها را بشمار .

امام حسين (ع) اندكي درنگ نمود و سپس سرش را بلند كرد و فرمود :

اي برادر عرب ، نام آنها را براي تو مي شمارم ؛ امام و خليفه ي بعد از رسول خدا (ص) :

1- امير مؤمنان علي بن ابي طالب ، 2- برادرم حسن ، 3- خودم و نه فرزندم مي باسيم كه آن نه نفر عبارتند از : 4- پسرم علي ، 5- محمد بن علي ، 6- جعفر بن محمد ، 7- موسي بن جعفر ، 8- علي بن موسي ، 9- محمد بن علي ، 10- علي بن محمد ، 11- حسن بن علي و پس از او فرزندش مهدي (عج) كه نهمين فرزند من است و در آخرالزمان براتي زنده كردن دين ، قيام خواهد كرد

لينك | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:4 توسط آوا|